مدح و ولادت امام جواد (محمد تقی) علیهالسلام
تـوفـیـق دارم، از گُـلِ زهـرا بـگـویـم از کــوثــرِ دوم، مَــهِ طـاهــا بـگـویـم از اولـیـن ابنُ الـرضـا، زیـبـا بـگـویم با لفـظ و مـعـنـای بسی شـیـوا بگـویم اما چه گویم، زانکه در مدحش خدا گفت: نتوان کسی وصفِ جوادِ بنُ الرضا گفت من وصفِ "لا اُحصی ثَنائِک" را چه گویم او که نمیآید به وصفِ ما، چه گـویم از "اَشـبهُ الـناسِ" شَهی والا چه گویم خود، از یـکی یـکـدانـۀ بابا چه گـویم آمـد بـه عــالــم، بــرکـت آل مـحــمـد یعنی تمامِ عـشقِ عـترت، جودِ سرمد زیبا مگو! زیبایی از او خوش جمال است آقا مگـو! آقـایی از او در کـمال است یکتا مگـو! یکـتاییِ حق را مثال است لیـلا مگـو! لـیـلاییِ زهـرا و آل است به به از این هیبت، که سر تا پاست حیدر الحق که باشد اسمِ اعـظـم را مصـور او روشنی بخشِ چهل سال انتظار است میلادِ او، محصولِ صبری بیشمار است عمری ست بابایش برایش بیقرار است حـالا ز شـوقِ دیدنِ او اشکـبـار است تنها رضا نه، که در این چشم انتظاری آلِ پـیـمـبـر، کرده بس لحـظه شماری چشمِ رضا معطوفِ دیدار جواد است یعنی که محوِ ماهِ رخـسار جواد است حالا تـبـسـم بر پـدر کـار جـواد است بـابـای او هـم نـیـز دلـدار جـواد است هم مـسـتِ بـابـا شـد جــوادِ آل احـمـد هـم مـحــوِ او شـد عــالــم آل مـحـمـد هر کس جوادِ بن الرضایش، هست رهبر راهش یـقـین باشد، هـمان راه پیـمـبر او که صِراطُ المستقیمَش هست حیدر بـاشـد سـفـیـرِ مـکـتبِ زهـرای اطهر آقـای مـا از روز اول کــوثــری بـود از کودکی مَشی و مرامش مادری بود از ابـتـدای کـودکـی در حـق فـنـا بود با اَشـهـدَش مـعـلـوم بود عبدِ خدا بود شهزادهای از خـانـدان "هَـل اَتی" بود مـعـنای "تـطـهـیر" و دلیلِ "اِنَّما" بود قرآن سراسر مدحِ آن محبوبِ دلهاست او شیعه را الهام بخشِ آب و گِلهاست او سفره از جود و کرم گسترده دارد او ســائـلانِ مـحــتـرم گـسـتـرده دارد بی خـانه را، بـاغِ اِرم گـسـتـرده دارد در قلبِ عـشـاقـش حـرم گسترده دارد مُلک و مَلَک، در سـایۀ جـودِ جوادند جن و بـشر، در اصل از بودِ جـوادند نوبر کنید ای مردم از حسنِ صفـاتش جـودِ زیـادش، چــشـمـۀ آب حـیـاتـش بوسه خوش است، از کامِ نوشیده فراتش مؤمن زنَد تـکـیه، به کـشـتیِ نـجـاتش از آیــۀ "یَــومَ وُلِــد" تا "یَـومَ اُبـعـَث" گویای اینکه: اوست اَسراری ز مبعث گرچه فـلک، در سایۀ او هست ایـمن با کفر و شرک و ظلم، ذاتاَ هست دشمن تـیـغِ زبـانِ او، عـلـیـهِ شُـبـهـِه مُـتـقـن روشنـگـریهایش، همه قولی مُبَرهن هر مـدعـی را بر سـرِ جـایش نـشانده هر منحرف را او به رسوایی کشانده او که بدیها از خـودیها دیـده بسیار زخمِ زبان از این و آن بشنـیده بسیار حتی ز دستِ دوسـتان رنجـیـده بسیار در غربتِ خود، بهرِ خود گرییده بسیار او را ز تهـمت دوستان، تهـدید کردند چهـره شناسان در نسـَب، تائید کردند با اینکه عمرِ حضرتش بسیار کم بود دریای عـلـمش در همه عـالم علَم بود در خـانـۀ خود هـم مـواجـه با اَلَـم بود مقـتـولِ همسر، کـشـتۀ زهـرِ ستم بود در حجره در بسته وقتی دست و پا زد با کامِ عطشان، شاه عطشان را صدا زد |